الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني

377

شرح كفاية الأصول

دليل اتّحاد طلب و اراده : وجدان ( ففى مراجعة الوجدان . . . ) معتزلى در جواب اشعرى ( كه قائل به كلام نفسى شد ) مىگويد : وجدان كفايت مىكند كه در مورد امر ، چنين مطلبى صحيح نباشد ، زيرا انسان هنگامى كه با « امر » چيزى را طلب مىكند ، در نفس خودش غير از اراده ، صفت ديگرى ( به نام طلب ) نمىيابد . البته مقدّماتى كه مربوط به اراده مىشود ، در نفس وجود خواهد داشت كه به شرح زير است : مقدّمات اراده : هنگامى كه انسان مىخواهد شيئى را اراده كند ، بايد مقدّمات آن به ترتيب زير فراهم باشد : 1 - شىء ، تصوّر شود و در ذهن طالب خطور كند ، زيرا محال است كه انسان ، مجهول مطلق را طلب كند . 2 - فايدهء شىء ، تصوّر شود . 3 - فايدهء شىء ، تصديق شود ، يعنى اذعان شود كه آن شىء ، اين فائدهء تصوّر شده را دارد . 4 - طالب به‌طرف شىء ، مايل شود . 5 - نسبت به شىء ، هيجان و رغبت پيدا كند . 6 - نسبت به شىء ، جازم شود ، به گونه‌اى كه موانع را در تحقّق اراده بر طرف نمايد . و بالجملة لا يكاد يكون . . . خلاصهء كلام اينكه : غير از اين مقدّمات و اراده ، صفت ديگرى به نام « كلام نفسى » ( كه همان « طلب حقيقى » در اوامر است ) در نفس انسان وجود ندارد تا اينكه اشاعره ادّعا كنند كلام خدا به آن معنا ، قديم است ، بلكه كلام خدا از جنس « كلام لفظى » و حادث است . در نتيجه چاره‌اى نيست از اينكه : اراده و طلب متّحد باشند « 1 » ، و شوق مؤكّد به نام آن دو ، نامگذارى شود ، چنان‌كه گاهى از آن ( شوق مؤكّد ) به « طلب » و گاهى به « اراده »

--> ( 1 ) . نكته : معناى واقعى اتّحاد طلب و اراده ، اين است كه اصلا غير از اراده ، چيز ديگرى به نام طلب حقيقى كه قائم به نفس باشد ، وجود ندارد ، نه اينكه طلب حقيقى هم وجود دارد و درعين‌حال با اراده متحد است . پس اتّحاد بر وجه سالبه به انتفاء موضوع است .